محمد الريشهري
69
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
من نگريستم و بُقعهاى پاكيزه و سبز و خرّم ديدم . گفتم : سَرور من ! بُقعهاى پاكيزه و سبز و خرّم مىبينم . به من گفت : « آيا در بالاى آن چيزى مىبينى ؟ » . نگريستم و تودهء ريگى بالاى خانهاى مويين ديدم كه مىدرخشيد . به من گفت : « آيا چيزى ديدى ؟ » . گفتم : فلان چيز و فلان چيز را مىبينم . به من گفت : « اى فرزند مهزيار ! خوشا به حالت و چشمت روشن كه آن جا ، آرزوى هر آرزومندى است ! » . سپس به من گفت : « با ما بيا » ، و حركت كرد و من نيز رفتم تا به پايين قُلّه رسيد و سپس گفت : « فرود آى كه اين جا ، هر دشوارى برايت آسان و هموار مىشود » و فرود آمد . من نيز فرود آمدم تا آن كه به من گفت : « اى فرزند مهزيار ! افسار مركب را رها كن » . گفتم : آن را به كه بسپارم ؟ كسى اين جا نيست ! گفت : « اين جا حرم امنى است كه جز ولى [ خدا ] به آن وارد نمىشود و جز ولى [ خدا ] از آن خارج نمىشود » . من مَركب را رها كردم و او حركت كرد و من نيز حركت كردم و چون به خيمه نزديك شد ، جلوتر از من رفت و به من گفت : « همين جا بِايست تا به تو اجازه [ ى ورود ] داده شود » ، و اندكى طول نكشيد كه به سوى من بيرون آمد ، در حالى كه مىگفت : « خوشا به حال تو ! به مرادت رسيدى » . من بر ايشان - كه درودهاى خدا بر او باد - وارد شدم . او بر نمدى كه رويش پوست چرم قرمزى انداخته بودند ، نشسته و به بالشى چرمين تكيه داده بود . بر او سلام دادم و پاسخ سلامم را داد . به او نگريستم ، چهرهاش مانند پارهء ماه بود . نادان و سبكسر نمىنمود و نه خيلى بلند بود و نه خيلى كوتاه . قامتش كشيده ، پيشانىاش تخت و بلند ، ابروهايش باريك و كشيده ، چشمانش سياه ، بينىاش كشيده و ميانش